|
دست نوشته های دختر باران |
|
سقف آرزوهایت را جایی قرار بده که بتوانی چراغ امیدت را به آن بیاویزی! |
|
Iranian New Year, 2567 (1387), begins on Tuesday March 20, 2008 In harmony with rebirth of nature, the Persian New Year Celebration, or Norooz, always begins on the first day of spring, March 20th of each year. Norooz ceremonies are symbolic representations of two ancient concepts - the End and Rebirth. About 3000 years ago Persian's major religion was Zoroastrianism, named in honor of its founder Zoroaster, and arguably the world's first monotheistic religion. Zoroastrians had a festival called "Farvardgan" which lasted ten days, and took place at the end of the solar year. It appears that this was a festival of sorrow and mourning , signifying the end of life while the festival of Norooz, at the beginning of spring signified rebirth, and was a time of great joy and celebration. Norooz was officially acknowledged and named "Norooz" by mythical Persian emperor, Shah Jamshid, from Achaemenid Dynasty (500 BC). Ashaemenied created the first major empire in the region and built Persepolis complex (Takhte Jamshid) in the city of Shiraz. Norooz in Persian means "New Day" and brings hope, peace and prosperity to the world and has been celebrated among people regardless of ethnic background, political views or religion in many countries around the globe such as Iran, Afghanistan, Azerbaijan, Turkey, Uzbekistan, Pakistan, Georgia, Iraq, Tajikistan, Syria ,Armenia and India. Some of the activities during Norooz are Spring cleaning, buying new cloths, painting eggs, family reunion, giving presents, visiting neighbors and friends and celebrating by having a picnic on the 13th day of Spring. Happy Norooz!
+
نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 10:57 توسط RainGirl
|
ساکت و ساده و سبک بود، قاصدکی که داشت می رفت فرشته ای به او رسید و چیزی گفت قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: اما شانه های من ظریف است زیر بار این خبر می شکند من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم فرشته گفت درست است آن چه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین، حتی برای کوه اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی فرشته گفت فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدی یک پیامبر آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد حالا هزاران سال است که قاصدک می رود، می چرخد و می رود، می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود، خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد...!
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 15:24 توسط RainGirl
|
می خوام از موندن بنویسم ٬ موندنی که اگه بود می شد یه خاطره شیرین و دلچسب موندنی که اگه دروغ نبود می شد قاب کرد به دیوار و هر روز صبح به امید دیدن اون روحتو از زندگی پر کنی از این که اون بدون هیچ بهانه و دروغی کنارته٬ چشاش فقط برای تو باز میشه و نفسش قفل شده به نفس تو چشماتو می بندی و تجسم می کنی... تجسم می کنی که چقدر شیرینه و قشنگ که تو٬ تو دستای باد قایم بشی و اون عاشقونه صدات کنه تا پرواز کنین دنبال بادبادک هایی که رشته هستی شون پاره شده اونقدر پرواز می کردین که می خوردین به پنجره اتاق همسایه و پرت می شدین گوشه حیاط... و حالا... چشماتو باز می کنی کجایی؟ تنها؟ تو خواب؟ حالا حجم سنگین درد وجودت رو فرا می گیره "افسوس که درد پرواز را آسمان بر دوش می کشد"
+
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 12:47 توسط RainGirl
|
اینجا هوا صاف است
بوسه بر ماه می زنم هرگاه ابر های سوظن از آسمانت رفتند به ماه بنگر چرا که مانند هر شب... بوسه ای عاشقانه در انتظار توست ِI love you From:RainGirl
+
نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 20:18 توسط RainGirl
|
سلام
این قلب ها هم که می بینید از طرف من به شما دوستای گلم
هر روز که میگذرد منتظر فرداییم دریغ از اینکه امروز همان فردایی بود که گذشت...
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 11:19 توسط RainGirl
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 19:21 توسط RainGirl
|
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم
نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را همیشه زیر لب دارم خواستم خودم رو گول بزنم همه خاطراتم رو انداختم یه گوشه و گفتم فراموش! یه چیزی ته قلبم آروم گفت یادمه...
+
نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 17:13 توسط RainGirl
|
اینم دو موزیک ویدیو جدید از شادمهر میتونید با کیفیت بالا از لینک های زیر دریافت کنید
(برای یکی از دوستای گلم که خیلی شادمهر رو دوست داره) دانلود Sabab دانلود Residi
+
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 16:14 توسط RainGirl
سال نو مبارک
+
نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 15:46 توسط RainGirl
|
Happy Valentine's Day
The moment you have in youe heart this estraordinary thing called LOVE and feel the depth the delight the ecstasy of it you will discover that for you the world is transformed ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 16:9 توسط RainGirl
|
این مطلب دوست داشتنی هم بخاطر روز تولدم ۲۳ دی
من و مرد شاعری دو شعر سرودیم او برای دخترکی و من برای یک پسر پسرک شعرم را به دوستانش نشان داد و از آن ترانه ای ساختند دخترک اما آنرا داخل صندوقی انداخت و قفل محکمی بر آن زد...
+
نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 20:51 توسط RainGirl
|
دوست داشتن حرف نیست که با واژه از بند ها رها شود
دوست داشتن احساسی است که تا ابدیت باقی خواهد ماند
+
نوشته شده در جمعه 19 آبان1385ساعت 14:21 توسط RainGirl
|
مثل این که یه مدت وبلاگ مشکل داشت و نمیومد
از همه دوستای گلم و خوانندگان این وبلاگ که به سختی این چند روز رو تحمل کردن "RainGirl"
چند تا از دوستای خوبم در خواست Download آهنگ کرده بودن: برای Download روی ادامه ادامه مطلب کنید این پست هر دفعه با آهنگ های جدید آپ میشه ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 14:15 توسط RainGirl
|
یک برگ از تقویم عمرم پاره می کنم. امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت... و سکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان فقط می روم یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهر تو را می خواهند. غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدم هایت را می شنوم اما تو نیستی فقط صدایی مبهم قول داده بودی برایم سیب بیاوری. سیب سرخ خورشید سیب سرخ امید یادت هست؟ رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر برگی از زندگی ام را ورق می زنم! امروز به پایان دفترم نزدیکم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 22:39 توسط RainGirl
|
نمی دانم... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را... علی شریعتی
+
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 20:49 توسط RainGirl
|
|
|