|
یاغی ترین فرزند اینترنت. یه جور قرائت مدرن از مقوله وراجی که اوقات فراغت انسان ها رو به زمان های بطالت تبدیل میکنه! معمولاً هم با salam و asl شروع و به [...]و [...]ختم میشه و بقیه ماجرا هم به صورت حضوری و کاملاً گرم پی گیری میشه.( شما که خودتون استادین!) دخترا تو محیط چت با آی دی هایی مثل اسکندر خره٬ اسی کپل و پسر ها هم معمولاً با آی دی های شراره لاو و مریم دی جی دنبال سر کار گذاشتن دیگرانند! روم های یاهو هم که شده پاتوق جدید اهالی پیاده رو ها و پاساژ ها از صبح تا شب ۴ چشمی زل میزنی به صفحه مانیتور و چت می کنی که چی بشه آخرش می خوای کجا رو بگیری؟ همش دروغ! بس که دروغ می گی خودت هم یادت میره واقعا کی هستی، انقدر چت می کنی که وقتی می خوای از جات پاشی صندلی هم باهات بلند می شه٬ چشمات دیگه هیچ جا رو نمی بینه همه صداها رو صدای رسیدن mail یا صدای وحشتناک Buzz می شنوی تمام عشقت شده اینکه آی دی دوستات رو هک کنی بعد هم بشینی و کلی بهشون بخندی آخه به چیه این دنیای مجازی اعتماد کردی؟!! یه وقت به خودت میای و می بینی یاهو شده همه زندگیت! همین.
اول می خواستم از اونایی که میان تو وبلاگم و نظر میدن تشکر کنم (I love you sooooooo اگه میخواین راجب یه موضوع خاص مطلب بنویسم یا یا راجب به مطلبی که دوست دارین حتماً تو قسمت نظر ها بهم بگین دوستون دارم
بر سنگ مزارم بنویسید آزرده دلی خفته در این خلوت خاموش آری بنویسید که او زاده غم بود و ز غم های جهان گشت فراموش آشنایی یعنی سکوت نگاه من و تو انقدر زور گذشت که یادم رفت ازش بپرسم : دوستم داری؟ ولی هرگز در یاد من خطور نمی کند عشقی را که سال ها پیش در مزرعه بی وفایی زیر درخت غرور خاک کردم هرگز در طپش قلبم شوق دیدار تو را نمی دیدم ولی امروز آنقدر دلتنگم که خورشید را در نگاهت گم می کنم عشق زیر باران ایستادن و خیس شدن نیست عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد
امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام از چه بنویسم؟ از آن هایی که دیروز با من بوده اند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرف هایم را به خاطر می سپاری؟ از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزل هایی که هرگز سروده نشد از چه بنویسم؟ از چتری که هرگز زیر آن نایستادم و یا از حرف هایی که هرگز بر زبان نیاوردم؟ قصه تلخ سکوت که نوشتن نمی خواهد! آن را در پس چهره غمگین و چشمان اشکبارم بخوان نمی دانم از چه بنویسم از برق چشمانی که مرا در آتش عشق خود سوزاند و خاکستر کرد یا از عشقی که درهای امید را به رویم باز کرد تا زندگی زیباتر شود من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم. من دلباخته درختی هستم که فرصت نشد اسم مان را بر روی آن حک کنیم ای ناجی من! ناگزیر اگر قرار باشد بنویسم باید در همه سطر های دفترم حضور داشته باشی. نفس های تو میتواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند. پس مرا دریاب من بی قرار حرف های نابم حرف هایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام کی مرا می بینی ...
پسرکی در کلاس آن ها را روی کاغذ کشید دو خط موازی چشمشان به هم افتاد... و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند خط اولی گفت: ما می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید خط اولی گفت می تونیم خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ من روز ها کار می کنم می رم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک می شم یا خط کنار یک نردبان خط دومی گفت: من هم می تونم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ بشم یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتماً زندگی خوشی خواهیم داشت!!! در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند دو خط موازی لرزیدند به هم دیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه خط اولی گفت نه این امکان نداره حتماً یه راهی پیدا میشه خط دومی گفت شنیدی که چی گفتند!!!!؟؟؟؟ هیچ راهی وجود نداره ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه خط اولی گفت: نباید نا امید شد ما از صفحه خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم.بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد... آن ها از دشت ها گذشتند از صحرا های سوزان از شهر های شلوغ از دره های عمیق از کوه های بلند از دریا ها... سال ها گذشت و آن ها دانشمندان بسیاری را ملاقات کردند ریاضی دان به آن ها گفت: این محال است هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند.شما همه چیز را خراب می کنید فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت پزشک گفت از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد با هم ترکیب شوید همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج می شوند. نظام دنیا از هم می پاشد چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید فیلسوف گفت: متاُسم... جمع نقیضین محال است و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم می رسید نه در دنیای واقعیات!!! آن را در دنیای دیگری جستجو کنید!!! دو خط موازی او را هم ترک کردند و بازهم به سفرشان ادامه دادند... اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت آن ها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند خط اولی گفت : این بی معنیست خط دومی گفت: چی بی معنیست؟ خط اولی گفت این که به هم برسیم خط دومی گفت من هم همینطور فکر می کنم و آن ها به راهشان ادامه دادند... یک روز آن ها به دشتی رسیدند یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم خط دومی گفت شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه خارج می شدیم خط اولی گفت: در آن بوم نقاشی حتماً آرامش خواهیم و آن دو وارد دشت شدند. روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد! و آن ها دو ریل قطاری شدند که از دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت دو سر خط موازی عاشقانه به هم می رسید
دست نوشته های دختر باران...
,××××, ( @ .. @ ) " (--) " امیدوارم هر کی بیاد این جا و نظر نده این شکلی شه!! |
About![]()
سقف آرزوهایت را جایی قرار بده که بتوانی چراغ امیدت را به آن بیاویزی...! Archivesمهر 1388تیر 1388 شهریور 1387 اسفند 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
*نفس می کشم هنوز* |